The Fool and the Donkey

Find out more
about the contributors

The Fool and the Donkey

An Iranian folk tale retold by David Heathfield


یک روز صبح، احمق از خواب بلند شد و با خودش فکر کرد، “به چیزی احتیاج دارم، به یک خر نیاز دارم.”

 

بنابراین خانه‌اش را ترک کرد و پیاده رفت تا به شهر رسید. وارد طویله‌ی خرها شد. خرهای زیادی بودند. بعضی‌ها بزرگ و بعضی‌ها کوچک بودند. بعضی‌ها گوش‌های دراز داشتند و بعضی‌ها کوتاه. اما در میان آن‌ها تنها یک خر بود که گوش‌های دراز، نرم و ابریشم‌مانندی داشت.

“این همان خری است که من می‌خواهم.”

احمق به صاحب طویله، پول داد و آن خر را که با یک طناب بسته شده بود، از طویله و از وسط خیابان‌های شهر گذراند.

دو پسر آنجا بودند.

“می‌توانیم با حیله و نیرنگ، آن خر را از چنگ احمق دربیاریم”

یکی از پسرها رفت و طناب دور گردن خر را گرفت و آن را دور گردن خودش انداخت و آن احمق را که اصلاً متوجه نشده بود، دنبال کرد.

پسر دیگر، آن خر را به طویله برگرداند تا بفروشد.

احمق از وسط خیابان‌ها و از شهر به سمت خانه‌اش رفت.  وقتی به خانه‌اش رسید، برگشت و … آه : “وقتی خریدمت، خر بودی. اما حالا به یک پسر تبدیل شدی.”

“حقیقت دارد، وقتی من را خریدی، خر بودم، اما، می دانی، قبل از آن یک پسر بودم. رفتار گستاخانه‌ای با مادرم داشتم و مادرم گفت، “اگر دوباره پررو بازی در بیاوری، آرزو می‌کنم که شیطان تو را به یک خر تبدیل کند. و این‌طوری شد. اما حالا که تو من را خریدی، بار دیگر پسر هستم و به تو تعلق دارم.”

احمق گفت: “به من تعلق داری؟ من نمی‌توانم مالک یک پسر باشم. برو، برو، اما این قول را به من بده: وقتی پیش مادرت رفتی، دوباره رفتار گستاخانه‌ای با او نداشته باش.”

احمق، آن شب خوابید و وقتی صبح از خواب بیدار شد، متوجه شد که هنوز یک چیزی هست که او نیاز دارد…‌همچنان به یک خر نیاز داشت. از خانه‌اش دور شد، چند سکه‌ی باقی‌مانده‌اش را برداشت و راه رفت تا به شهر رسید؛ از خیابان‌ها گذشت تا به طویله‌ی خرها رسید. و همه‌ی آن خرهای بزرگ و کوچک که گوش بعضی ها از سایرین بزرگتر بود، آنجا بودند. و از میان آن‌ها، متوجه شد که یکی از خرها گوش‌های دراز، نرم و ابریشمی داشت.  آن خر را می‌شناخت. به سمت آن رفت و گوشش را بلند کرد و گفت: ” پسر احمق، به تو گفتم که هرگز دوباره با گستاخی با مادرت رفتار نکن!”