احمق و خر
A free resource from
KidsOut - the fun and happiness charity
This story is available in:
This story is available in:

یک روز صبح، مرد احمقی از خواب بلند شد و با خودش فکر کرد:«به چیزی احتیاج دارم؟ به یک خر نیاز دارم.»
بنابراین خانهاش را ترک کرد و پیاده رفت تا به شهر رسید. به طویلهی خرها رسید و وارد آن شد. خرهای زیادی آنجا بودند. بعضیهایشان بزرگ و بعضیها کوچک بودند. بعضیها گوشهای دراز داشتند و بعضیها کوتاه. اما در میان آنها تنها یک خر بود که گوشهای دراز، نرم و ابریشممانندی داشت.
«این همان خری است که من میخواهم.»
احمق به صاحب طویله پول داد و آن خر را که با طنابی بسته شده بود، از طویله و از وسط خیابانهای شهر گذراند.
دو پسر آنجا بودند.
«میتوانیم با حیله و نیرنگ، آن خر را از چنگ مرد احمق دربیاریم.»
یکی از پسرها رفت و طناب دور گردن خر را گرفت و آن را دور گردن خودش انداخت و آن احمق را که اصلاً متوجه نشده بود، دنبال کرد.
پسر دیگر آن خر را به طویله برگرداند تا بفروشد.
احمق از وسط خیابانها و از شهر به سمت خانهاش رفت. وقتی به خانهاش رسید، برگشت و ... آه : «وقتی خریدمت، خر بودی. اما حالا تبدیل به یک پسر شدهای.»
«حقیقت دارد. وقتی من را خریدی خر بودم، اما می دانی؟ قبل از آن یک پسر بودم. رفتار گستاخانهای با مادرم داشتم و مادرم گفت:«اگر دوباره پررو بازی در بیاوری، آرزو میکنم که شیطان تو را به یک خر تبدیل کند و این طوری شد. اما حالا که تو من را خریدی، بار دیگر پسر هستم و این بار به تو تعلق دارم.»
احمق گفت: «به من تعلق داری؟ من نمیتوانم مالک یک پسر باشم. برو! برو! اما این قول را به من بده که وقتی پیش مادرت رفتی، دوباره رفتار گستاخانهای با او نداشته باشی.»
احمق آن شب خوابید و وقتی صبح از خواب بیدار شد، متوجه شد که هنوز یک چیزی هست که او نیاز دارد...همچنان به یک خر نیاز داشت. از خانهاش دور شد، چند سکهی باقیماندهاش را برداشت و راه رفت تا به شهر رسید. از خیابانها گذشت تا به طویلة خرها رسید. و همة آن خرهای بزرگ و کوچک که گوش بعضی ها از سایرین بزرگتر بود، آنجا بودند. و متوجه شد که از میان آن خرها یک خر گوشهای دراز، نرم و ابریشمی داشت. آن خر را شناخت. به سمت آن رفت و گوشش را بلند کرد و گفت: « پسر احمق! مگر به تو نگفتم که هرگز دوباره با گستاخی با مادرت رفتار نکن!»
Enjoyed this story?