KidsOut World Stories

شاه میمون ها و شبح    
Previous page
Next page

شاه میمون ها و شبح

A free resource from

Begin reading

This story is available in:

 

 

 

 

 

 

شاه میمون ها و شبح

 

 

 

 

 

 

 

 

در جنگلی انبوه یک گروه میمون زندگی می کردند. پادشاه میمون ها بسیار عاقل بود. یک روز او گروهش را دور هم جمع کرد.

"میمون های محبوب من، ما خوش شانس هستیم که در این جنگل زیبا زندگی می کنیم، اما مراقب باشید! درختان و گیاهان ممکن است سبز و پربرگ باشند، اما بسیاری میوه های سمی دارند.  حوضچه ها ممکن است آب شفاف و درخشان داشته باشد، اما در یکی از آنها یک شبح زندگی می کند. پس بدون اینکه اول از من بپرسید چیزی نخورید و ننوشید!"

روز بعد یکی از میمون ها احساس تشنگی کرد. آنچه شاه گفته بود را به خاطر آورد و رفت تا با او صحبت کند.

شاه فریاد زد: "نگران نباش بچه! من حوض را بررسی خواهم کرد تا مطمئن شوم که ایمن است."

وقتی به حوض نزدیک شد، متوجه قدمهای بزرگی شد که به داخل می رفتند اما بیرون نمی آمدند. شاه نتیجه گرفت اینجا جایی است که شبح پنهان شده است. همه میمون ها گریه می کردند، نگران این بودند که چگونه آب بنوشند. شاه به آنها اطمینان داد و به مقابله با شبح رفت.

شبح خندید، "شاه میمون ها تو در سر یک دوراهی بزرگ هستی!  اگر میمون های شما وارد برکه شوند، آنها را خواهم خورد. اگر نشوند  از تشنگی خواهند مرد!"

شاه فکر کرد: "من باید یه راه حلی پیدا کنم."

او از میمون هایش خواست قطعات بامبو را جمع کنند. با اتصال چوب های توخالی بامبو به همدیگر، لوله بزرگی ساخت که آب را از حوض می مکید. میمون ها می توانستند هر چقدر میلشان میکشید، آب بخورند.

میمون ها شعار می دادند: "درود برشاه میمون ها!"

شبحی که توسط شاه میمون ها فریب خورده بود با چهره ای عبوس به داخل برکه فرو رفت!

وقتی همه چیز سخت به نظر می رسد هرگز تسلیم نشوید، مانند شاه میمون ها صبور و باهوش باشید!

Enjoyed this story?
Find out more here