KidsOut World Stories

جعبه پاندورا Niz Smith and Avril Lethbridge    
Previous page
Next page

جعبه پاندورا

A free resource from

Begin reading

This story is available in:

 

 

 

 

جعبه پاندورا

یک داستان یونانی

 

 

 

 

 

 *

مدتها پیش و در دوردست ها، بر فراز ابرهای کوه الیمپیوس، خدایان از یک زندگی همراه با خوش گذرانی و دعوا لذت می بردند. هر زمان که از دعوا بین خود خسته می شدند، توجه خود را به بازی کردن با مردم معطوف می کردند، همانطور که ممکن است شما با اسباب بازی های خود بازی کنید.

روزی خدایان، زنی زیبا به نام پاندورا خلق کردند و او را نزد پرومتئوس بردند. پرومتئوس می دانست که خدایان از او خشمگین هستند زیرا او آتش را از آنها دزدیده و به انسان ها داده بود. پرومتئوس از اینکه خدایان سعی داشتند او را فریب دهند تا مال خودشان را پس بگیرند ترسید و تصمیم گرفت زن را نادیده بگیرد.

اما برادرش، اپیمتئوس، عاشق پاندورای زیبا شد و تصمیم گرفت با او ازدواج کند. این زوج به خوبی در کنار هم زندگی می کردند تا اینکه ... یک روز مرکوری، پیام آور خدایان، با جعبه ای مرموز از راه رسید. او از پاندورا و شوهرش خواست تا زمانی که برگردد از آن مراقبت کنند. قبل از رفتن، او از آنها قول گرفت که هرگز داخل آن را نگاه نکنند.

برای روزهای زیادی، پاندورا نمی توانست چشمش را از جعبه بردارد. در تمام مدت او فکر می کرد که چه چیزی درون آن است. آیا می تواند پر از جواهرات درخشان، لباس های پر زرق و برق، و سکه های طلایی باشد؟ هر زمان که اپیمتئوس دور بود و کسی در آن اطراف نبود، پاندورا به سمت جعبه می رفت و انگشتانش را روی چوب صاف و براق و چفت طلایی آن می کشید. با این حال، یک روز، زمانی که اپیمتئوس برای شکار بیرون رفته بود، دیگر نتوانست تحمل کند، کنجکاوی او بر او غلبه کرده بود. وقتی که او مطمئن شد کسی نگاهش نمی کند، به سمت جعبه رفت و چفت را با احتیاط باز کرد. به آرامی درب را برداشت و به داخل نگاه کرد.

اما در کمال تعجب او، خبری از جواهرات درخشان، لباس های پر زرق و برق، و سکه های طلایی نبود - در عوض خدایان جعبه را با تمام بدی هایی که اکنون برای بشر شناخته شده است پر کرده بودند. بیماری، بدبختی و مرگ در اطراف او می چرخیدند، وزوز می کرد و او را نیش می زدند. پاندورا از درد و ترس فریاد می زد و فریاد می زد. اپیمتئوس گریه های او را در حالی که سواره وارد حیاط می شد شنید. خودش را از اسبش به پایین پرت کرد و به کمک او دوید. او را در آغوش خود گرفت و او را آرام کرد، در حالی که بدی ها از قلعه خارج می شدند و در سراسر زمین پخش می شدند.

در بین هق هق های او، پاندورا و اپیمتئوس صدای ظریف کوچکی را شنیدند که از جعبه بیرون می آمد. «بگذارید بیرون بیایم! بگذارید بیرون بیایم!» آنها با این باور که هیچ چیزی درون جعبه نمی تواند بدتر از وحشت منتشر شده باشد، یک بار دیگر درب را باز کردند.

تنها چیزی که باقی مانده بود، یک پروانه کوچک مچاله شده بود که در گوشه ای می لرزید. به آرامی بال های درخشان خود را باز کرد و آنها را به پاندورا مالید و زخم های او را التیام بخشید. پروانه ی زیبا، امیدی بود که مرکوری آن را وقتی متوجه شد خدایان چه نقشه ای می کشند، در میان بدی ها پنهان کرده بود. او بر انسان رحم کرد.

Enjoyed this story?
Find out more here