KidsOut World Stories

مورچه و فیل Emal Jabarkhail    
Previous page
Next page

مورچه و فیل

A free resource from

Begin reading

This story is available in:

 

 

 

 

مورچه و فیل

یک قصۀ افغانی

 

 

 

 

 

 

*

مهابیز بازی است که بین دو تیم صورت میگیرد.  یک تیم دستهایشان را زیر پتویی پنهان میکنند و انگشتری را کف دست هم گروهی خود قرار میدهند.  سپس دستهای بسته شان را به تیم دیگر نشان میدهند.  تیم دیگر باید حدس بزنند انگشتر در کدام دست پنهان شده است.

مورچه و فیل دوستهای خوبی بودند و هر وقت فرصت داشتند با همدیگر بازی میکردند.

مشکل اینجا بود که پدر این فیل خیلی سختگیر بود و دوست نداشت وقتی پسرش تکلیف مدرسه داره، یا اگر مادرش نیاز به انجام کارهای خانه داشت، بازی کنه.  او دوست نداشت پسرش با دوستش مورچه بازی کند، وقتی که میبایست با فیلهای دیگر در دستۀ خودشان بازی کند.

فیل کوچولو خیلی از پدرش میترسید و خوشش نمیومد پدرش عصبانی بشه.  اما این مورچه خیلی شجاع بود و از پدر غرغروی پیر نمیترسید.

یک روز، این دو تا دوست داشتند با هم بازی مهابیز میکردند وقتی متوجه شدند که پدرش با عصبانیت داره میاد.  زمین به شدت میلرزید و درختها از این سو به آن سو خم میشدند.

فیل کوچولو شروع به گریه کرده گفت: "ای وای، پدرمه!"، صورتش غرق وحشت شده بود.  "چیکار کنم؟"

مورچه کوچولو بادی در غبغب انداخت و تا اونجایی که میتونست قد خود را کشیده و ایستاد. "نگران نباش، دوست عزیز، تو پشت من قایم شو و پدرت نمیتونه تو را پیدا کنه!"

Enjoyed this story?
Find out more here