

شیرین هنوز دختر کوچکی بود که پدر و مادرش او را به جایی دور از خانهاش در تهران، فرستادند تا در شهر بزرگی به نام لندن در انگلستان زندگی کند.
شیرین از فکر زندگی با دخترخالههایش در انگلستان خوشش نمیآمد، اما مادرش به او گفت:« این به صلاح توست عزیزم. دیگر اینجا امن نیست. توزندگی هیجانانگیز جدیدی در انگلستان خواهی داشت و دوستان جورواجور جدیدی پیدا خواهی کرد.»
شیرین کوچولو دلش می خواست گریه کند، چون که بیش از اندازه عاشق پدر و مادرش بود و نمی خواست آنها را ترک کند. همچنین اصلاً دخترخالههایش را نمیشناخت. تنها یک بار همدیگر را دیده بودند و شیرین آن موقع آنقدر کوچک بود که متوجه گفتههای آنها نمی شد، زیرا آنها به زبان فارسی صحبت نمیکردند و شیرین فکر میکرد که این خیلی عجیب بود.
به این ترتیب آن روز فرا رسید و پدر و مادر شیرین، او را با ماشین به فرودگاه رساندند. جایی که قرار بود خالهاش او را تا هواپیما همراهی کند.
شیرین گفت:«میترسم.» زیرا پدر و مادرش او را به سمت اتاقک کوچکی بردند که در آنجا مردی نگاهی به پاسپورتش انداخته و بلیتش را چک کرده بود.
پدرش پرسید:«چرا باید بترسی؟ مگر تو همان دختر کوچولوی شجاعی نبودی که وقتی صدای افتادن بمبها روی شهر را میشنید، هرگز نمیترسید؟ مگر تو همان دختری نیستی که هر روز تأکید داشتی که ما تو را به مدرسه ببریم، درحالی که سایر دختربچهها بشدت ترسیده بودند و در خانه کنار پدر و مادرشان میماندند؟»
شیرین گفت:«آن فرق میکند. اینجا وطن من است.»
مادر شیرین کنار دختر کوچولو زانو زد. او را در آغوش گرفت و موهایش را نوازش کرد. به دخترش گفت:«میدانم که مایة افتخار ما خواهی شد عزیزم. نگران هم نباش! خیلی زود من و پدرت به انگلستان خواهیم آمد و میتوانی همۀ جاهای دیدنی لندن را به ما نشان بدهی. شرط میبندم که حتی بهتر از الان به زبان انگلیسی صحبت خواهی کرد و می توانی به من کلمات جدید را یاد بدهی.»
شیرین از ایدهی یاد دادن لغات جدید به مادرش خوشش آمد، زیرا فکر میکرد که مادرش باهوشترین آدم در کل این جهان پهناور است.
دخترک گفت:«فکر کنم میتوانم این کار را انجام دهم.» در همان حال خالهاش دستش را گرفت و گفت که باید به سمت هواپیما بروند، قبل از اینکه هواپیما بدون آنها از زمین بلند شود.
در طول پرواز طولانی به مقصد انگلستان، شیرین کوچولو تلاش میکرد زندگی جدیدی را که خواهد داشت، تصور کند. تصمیم گرفت در مدرسه بهترین باشد. به خودش گفت کاری خواهد کرد که والدینش خیلی به او افتخار کنند. به خودش گفت:«میتوانم این کار را انجام دهم. مثل آب خوردن میتوانم این کار را انجام دهم.»
سپس دختربچه به خواب رفت و رویای لندن را دید. خواب آن ساعتهای بلند و رودخانههای پهن را دید. پیرمردهایی را که کلاه لبهدار بر سر دارند، خانمهای چتر به دست، اتوبوسهای قرمز و خانة بزرگی را تصور کرد که ملکه با تمام نگهبانانش که کلاه ریش ریش و چکمههای بلندی بر تن دارند، در آن زندگی میکند.
اما وقتی به فرودگاه لندن رسید، اصلاً با تصورش همخوانی نداشت. آسمان بشدت خاکستری رنگ بود و هوا طوفانی و بارانی. شیرین آرزو میکرد که ای کاش صندلهایش را نپوشیده بود، زیرا انگشتهای پایش خیلی یخ کرده بودند. و بدتر از همه... بدتر از همه این حس بود که گویی همه به او نگاه میکردند. انگار که او یک آدم فضایی با سری بزرگ و سه چشم بود.
شیرین در کمال تعجب متوجه شد که او تنها کسی بود که چادر به سر داشت. دختری نزدیک او ایستاد و با دست به سمت او اشاره کرد و خندید و از مادرش پرسید:«چرا او یک لباس بزرگی را اینجوری دور خودش پیچانده؟»
مادر دختر بچه را به کناری کشید و به او گفت که اشاره کردن با انگشت کار زشتی است. شیرین میخواست به آن دختربچه بگوید که این یک لباس بزرگ نیست. این چادر است و در تهران بسیاری از دخترها و مادرهایشان و مادربزرگها آنرا میپوشند. زیرا این بخشی از فرهنگ آنها است.
البته شیرین دلش میخواست چادرش را دربیاورد، زیرا دوست نداشت این طوری به او خیره شوند و آرزو میکرد به تهران برگردد. جایی که آسمان آفتابی بود و انگشتهایش بار دیگر گرم خواهند شد.
خالهاش در حالی که با عجله دخترک را به سمت تاکسی بزرگ سیاهی که چراغی نارنجی روی سقفش داشت میبرد، به او گفت:«بیا تو را به خانه ببرم.»
شیرین با خود فکر کرد که رانندة تاکسی خیلی بامزه است. درست برعکس معلم زبان انگلیسیش آقای رحیمی. او به زبان انگلیسی چیزهایی میگفت مثل «وای خدا!» یا «خب عزیزم، کجا برویم؟» شیرین کوچولو این کلمات را نمیفهمید اما خوشبختانه به نظر میرسید خالهاش میفهمد. چون آنها به سرعت به طرف خانۀ جدید شیرین حرکت کردند.
شیرین میخواست از خالهاش بپرسد چرا او در انگلیس چادر سر نمیکند. با اینکه همیشه وقتی به دیدن مادرش در تهران میرفت، چادر سر میکرد. دخترک با خود فکر کرد: «حتماً اینجا تغییر قیافه میدهد.» اما در عین حال به یاد آورد که مادرش همیشه به او میگفت که پنهان کردن شخصیت حقیقیش از دیگران، هیچ فایدهای ندارد. به همین خاطر برای شیرین سؤال شد که چرا وقتی خالهاش در انگلیس است، تغییر قیافه میدهد.
لندن شهر بسیار عجیبی از آب درآمد. هفتۀ اول هر روز باران میبارید و شیرین چندان تابستان بریتانیا را ندید. با اینکه به او میگفتند انگلیسیش بسیار خوب است، ولی در فهم گفتههای مردم مشکل داشت. همچنین او فهمید که هر کسی نمیتواند وارد خانۀ بزرگ ملکه شود و به او سلام کند. حتی اگر صدها اتاق برای پذیرایی از میهمانان و صرف شام در آن قصر باشد.
دختر کوچولو در خانۀ جدیدش سرخورده شد و برای مادر و پدر و دوستانش دلتنگی میکرد. حتی غذاها هم خیلی فرق داشتند. مثل آب و هوای آنجا خاکستری بودند و انگار از قوطیهای فریزری درآمده بودند. غذاهای آنجا مثل لوبیا پلو با زعفران یا تهدیگ ترد و رنگارنگ و خوشمزۀ مادرش نبود.
وقتی روز رفتن به مدرسۀ جدید فرا رسید، شیرین خیلی استرس داشت و تلاش میکرد خالهاش را متقاعد کند که به قدری مریض است که نمیتواند از رختخواب بلند شود.
با اعتراض گفت:«نمیخواهم بروم. من کسی را نمیشناسم و مردم به من خیره نگاه میکنند!»
خالهاش گفت: «دختران زیادی در مدرسه هستند که مثل تو چادر بر سر دارند عزیزم. مطمئنم امروز دوستان زیادی پیدا خواهی کرد. فقط منتظر بمان و ببین.»
اما اصلاً کارها آن طور پیش نرفت. در حقیقت دخترانی بودند که چادر بر سر داشتند، اما آنها بزرگتر از شیرین بودند و از گفتگو با او خودداری میکردند. در کلاسش دختران با دست به او اشاره میکردند و میخندیدند. همهی آنها موی قهوهای روشن یا بلوند و چشمان آبی داشتند و نمیخواستند با آن دخترک دوستی برقرار کنند. زیرا شیرین با بقیه فرق داشت و پوستی تیره ، چشمانی تیره و یک چادر بر سر داشت. متفاوت بودن حس خوبی نیست و شیرین بار دیگر آرزو کرد که به خانه نزد مادرش بازگردد.
زمان ناهار شیرین در گوشه زمین بازی نشسته بود و برای فرار بزرگش به تهران نقشه میکشید. پسرکی به شیرین کوچولو نزدیک شد.
پسر گفت:«اسم من اِستِفان است. دوست داری کمی در خوردن میلک شیک با من سهیم شوی؟» پسرک میلک شیک توت فرنگیش را که بالای آن یک توت فرنگی بود، تعارف کرد.
شیرین فکر می کرد که میلک شیک خوشمزه بود و باید جلوی خودش را میگرفت تا همهاش را تمام نکند.
«به دیگران توجه نکن. چون با مامانم زندگی میکنم، به من هم گاهی اوقات بدجنسی میکنند. پدرم خیلی وقت پیش ما را ترک کرد و الان فقط ما دو تا ماندهایم. مامانم زنی بینظیر است و خیلی خوب از من مراقبت میکند. ولی ما پول زیادی نداریم و همیشه دیگران به من میخندند و میگویند من فقیرم و لباسهای خیلی کثیفی دارم.» استفان نگاهی به ژاکت و کفشهای خود انداخت و شانه بالا انداخت. «کثیف نیستند. فقط کهنه هستند.»
پسرک ناگهان خندۀ بلندی سر داد. «در هر صورت احمق هستند. اصلاً آنها چه میدانند؟»
شیرین خندهاش گرفت چون استفان خندۀ قشنگی داشت و همچنین یک سبیل توتفرنگی دور لبش ایجاد شده بود. چون نی میلک شیک را بیرون آورده و مستقیم از لیوان خورده بود. آن هم یک ضرب و با صدای قلپ قلپ.
دخترک نیز به این نتیجه رسید که قبلاً هرگز افکار دیگران او را آزار نمیداد، پس چرا باید حالا آزاردهنده باشد؟او گفت: «راست میگویی. اصلاً آنها چه میدانند؟!» در قبال میلک شیکی که استفان به شیرین داده بود، او نیز چند تکه باقلوا از جیب خود درآورد و این شیرینی خوشمزه را با دوست جدید خود قسمت کرد.
استفان در حالی که یک تکه باقلوا را یکجا خورد، گفت: «به نظرم روسریت قشنگ است.»
شیرین به او گفت: «اسم این چادر است.»
پسرک این کلمات را همراه با باقلوای شیرین در دهان خود چرخاند. او گفت: «واقعاً قشنگ است.»
ناگهان استفان ژاکتش را روی سرش کشید تا او نیز به نوعی چادر سر کرده باشد. شیرین دوباره خندید. چون واقعاً خندهدار به نظر میرسید. با خود تصور کرد که پدر و مادرش حتماً از استفان بسیار خوششان میآمد، چون او فردی قوی بود و همیشه به جنبۀ مثبت مسائل نگاه میکرد. مادرش همیشه میگفت همه باید اینگونه باشند.
هردوی آنها خیلی زود غرق بازیهای ماجراجویانه و تخیلی شدند و در گوشه و کنار زمین بازی میدویدند و همدیگر را دنبال میکردند. برای هم قصه تعریف میکردند. شیرین همه چیز راجع به زندگیاش در تهران را به استفان گفت و او نیز تمام کارهای هیجانانگیزی را که میتوان در لندن انجام داد، تعریف کرد. کارهایی مثل بازی در پارک بزرگ یا رفتن به باغ وحش و سینما. حتی چرخ و فلک بزرگی نیز بود که میتوان سوار آن شد. استفان با دستانش دایرۀ بزرگی ایجاد کرد و گفت: «درست لب رودخانه تیمز قرار دارد. خیلی بزرگ است!»
خیلی طول نکشید که بچههای دیگر نیز متوجه شدند که چقدر به شیرین و استفان خوش میگذرد و خیلی زود دور هم جمع شدند و به بازی و قصههای آنها ملحق شدند. قبل از این که زنگ به صدا درآید تا بچهها سر کلاس برگردند، گروه بزرگی از بچهها دور هم جمع شده و به قصههای شیرین راجع به زندگی در تهران گوش میدادند. اینکه وقتی صدای افتادن بمب از آسمان را میشنید، زیر تخت قایم میشد. اینکه همیشه در تعطیلات به دیدن عموی دیوانهاش میرفت که خانهای بزرگ در ساحل داشت. بچهها از شنیدن این داستانها شگفتزده شدند و همچنان سؤالهای زیادی میپرسیدند که شیرین از جواب دادن به آنها بسیار خوشحال بود.
در عوض، شیرین دربارۀ انگلیس پرسید و این که چرا حتی در تابستان این قدر سرد است و چرا ملکه از ملاقاتکنندگانش خوشش نمیآید. این باعث خندۀ بچهها شد.
در پایان یک معلم مجبور شد به زمین بازی بیاید و بچهها را به بازگشت به کلاس فرا بخواند. آنها حتی متوجه صدای زنگ نشده بودند زیرا خیلی به آنها خوش میگذشت.
شیرین در راه رفتن به کلاس، حس کرد خیلی به استفان مدیون است، زیرا به او موضوع بسیار مهمی را یاد داده بود. شیرین با خود گفت: «تفاوت داشتن عیبی ندارد. در واقع متفاوت بودن خیلی قشنگ است.» وقتی این طرز فکر ملکۀ ذهن شیرین کوچولو شد، تصمیم گرفت زندگی جدیدی را در انگلیس شروع کند و باعث افتخار پدر و مادرش شود. با خود فکر کرد: «کسی چه میداند. شاید وقتی مادر و پدرم اینجا آمدند، بدانند که چطور میتوانم ملکه را ببینم.»
Enjoyed this story?