KidsOut World Stories

قصۀ لیلا و مجنون    
Previous page
Next page

قصۀ لیلا و مجنون

A free resource from

Begin reading

This story is available in:

 

 

 

 

قصۀ لیلا و مجنون

یک قصۀ افغانی

 

a small red heart that's breaking

 

 

 

 

 

*

قیس ابن الملوح هنوز یک پسر بچه بود وقتی یک دل نه صد دل عاشق لیلا الأمیریه شد.  وی همان روز اول وقتی در مدرسه چشمهایش به لیلا خورد، میدونست که عاشق شده.  طولی نکشید که شروع کرد اشعار عاشقانه زیبایی در مورد لیلا بنویسد و این اشعار را با صدای بلند در گوشه و کنار خیابانها برای هر کسی که مایل به گوش کردن بود، میخواند.  چنین نحوۀ اظهار عشق و علاقه باعث شد که خیلی ها این پسر را مجنون یعنی مرد دیوانه صدا میزدند.

یک روز، مجنون جرأت پیدا کرد تا از پدر لیلا خواستگاری کند، ولی پدرش این درخواست را رد کرد.  پدرش استدلال کرد که چنین ازدواجی، ننگ آور است.  شایسته نیست دخترش با شخصی ازدواج کند که همه او را "مرد دیوانه" صدا میزدند. در عوض قرار شده بود لیلا با شخص دیگری نامزد شود.

بحدی غم و اندوه بر مجنون غلبه کرد که خانه و خانواده خود را ترک کرد و سر به کوه و صحرا گذاشت.  او در کنار حیوانات وحشی در تنهایی زندگی میکرد و زندگی غم انگیزی داشت، روزهایش را صرف سرودن اشعار برای محبوب خود لیلا مینمود.  لیلا را مجبور کردند با مرد دیگری ازدواج کند، با اینکه این مرد را دوست نداشت و قلبش متعلق به مجنون بود، با اینحال همیشه همسر باوفایی بود.

خبر این ازدواج برای مجنون مصیبت بار بود و به زندگی منزوی خود ادامه داد، او قبول نمیکرد نزد مادر و پدرش که در شهر زندگی میکردند، باز گردد.

پدر و مادر مجنون خیلی  دلتنگ پسرشان بودند و هر روز آرزو میکردند پسرشان صحیح و سالم برگرده.  براش ته باغ غذا میگذاشتند، به این امید که یه روز از صحرا برگرده پیششون. 
ولی مجنون همینطور در صحرا و بیابون مونده بود و اشعار خودش را در انزوا مینوشت، و هرگز حتی با یک نفر هم صحبت نمیکرد.

مجنون تمام اوقات خودش را در تنهایی بسر میبرد، تنها کسانیکه دور و بر او بودند، حیوانات صحراء بودند که در شبهای دراز صحرا او را محفوظ نگاه میداشتند.  غالبأ مسافرینی که به سمت شهر سفر میکردند او را میدیدند و از کنار او عبور میکردند.  مسافرین میگفتند مجنون روزهایش را صرف خواندن اشعارش میکرد و با چوب بلندی در شنها مینوشت؛ به گفتۀ اونها، قلب شکسته اش او را دیوانه کرده بود.

سالها بعد، پدر و مادر مجنون هر دو درگذشتند.  لیلا میدانست که مجنون چقدر پدر و مادرش را دوست داشت، لیلا مصمم بود که خبر فوت شون را به گوش مجنون برساند.  بالاخره یک مرد سالخورده ای را پیدا کرد که میگفت مجنون را در صحرا دیده است.  بعد از التماس و تمنا، پیرمرد موافقت کرد بار دیگر وقتی عزم سفر داشت، این پیغام را به مجنون بدهد.

 یک روز پیرمرد در صحرا به مجنون برخورد کرد.  اونجا بود که پیرمرد پیغام درگذشت پدر و مادر مجنون را طبق قولی که داده بود، به وی داد و به ناچار شاهد بود که این خبر چقدر برای شاعر جوان ناراحت کننده بود.

در حالیکه غرق غم و اندوه بود، مجنون بکلی خود را از جهان و جهانیان برید و قسم خورد تا زمان مرگ خودش در صحرا زندگی خواهد کرد.

چند سال بعد، شوهر لیلا فوت میکند.  زن جوان امید داشت که سرانجام میتواند با عشق حقیقی خود باشد؛ که بالاخره او و مجنون میتوانند تا ابد در کنار یکدیگر زندگی کنند.  اما، حیف که اینطور نشد.  سُنت اینطور ایجاب مینمود که لیلا مدت دو سال تمام در منزل خویش تنها زندگی کند و برای همسر متوفی خود سوگواری کند.  برای لیلا ندیدن مجنون مدت دو سال آزگار غیر قابل تحمل بود.  اونها تمام عمر از همدیگر دور بودند و دو سال بیشتر انزوا، دو سال دیگر محروم بودن از دیدار محبوبش، بقدری برایش مشکل بود که موجب شد این زن جوان از زندگی سیر شود.  لیلا در منزل خود، بدون اینکه حتی یک بار دیگر مجنون را ملاقات کند، در نتیجۀ قلب شکسته اش درگذشت.

خبر درگذشت لیلا در صحرا به مجنون رسید.  او فورأ به محلی که لیلا در آنجا دفن شده بود سفر نمود و بقدری اشک ریخت و غصه خورد که بالأخره او هم تسلیم داغدیدگی خودش گشت و در کنار مقبرۀ عشق حقیقی خود جان باخت

"من از این دیوارها میگذرم، دیوارهای لیلا

و بوسه بر این دیوار و آن دیوار میزنم.

عشق به منازل قلبم را نربوده اند، بلکه آن شخصی که در این منازل سکونت دارد."

Enjoyed this story?
Find out more here