KidsOut World Stories

روباه و لک لک Mary Smith    
Previous page
Next page

روباه و لک لک

A free resource from

Begin reading

This story is available in:

 

 

 

 

 

روباه و لک لک

 

 

  

 

 

 

 

 

روباه و لک لک در یک جنگل زندگی می کردند.

یک روز روباه، لک لک را برای صرف غذا دعوت کرد.

او گفت: "لک لک خانم، فردا ساعت دوازده بیایید."

لک لک خوشحال شد و روز بعد به لانه روباه رفت.

روباه با خورش خوشمزه ای از او پذیرایی کرد. او آن را در یک بشقاب صاف سرو کرد.

لک لک گفت: "چه بوی خوبی می دهد!"

لک لک سعی کرد غذا بخورد اما مشکلی پیش آمد. منقار بلند لک لک نمی توانست حتی کوچکترین لقمه را بردارد. بشقاب خیلی صاف بود.

روباه فریاد زد: "اوه، شرم آور است. من باید غذای شما را برایتان تمام کنم."

روباه تمام خورش را خورد.

لک لک به خانه رفت. او گرسنه بود.

او با خود فکر کرد: "هوم، روباه خیلی بدجنس است. برای اینکه به او یک درس بدهم، چه کاری می توانم انجام دهم؟"

او کمی بیشتر فکر کرد و فریاد زد: "آها!، ایده ای به نظرم رسید."

او برگشت و روباه را دعوت کرد که بیاید و در خانه اش غذا بخورد.

او گفت: "فردا ظهر بیایید، آقای روباه."

سپس به خانه رفت تا یک سوپ خوشمزه آماده کند.

روباه خوشحال شد. او ساعت دوازده روز بعد به خانه لک لک رسید.

سوپ در یک گلدان با گردن بلند و راست سرو شد. روباه نتوانست سوپ را بخورد و بسیار گرسنه بود.

لک لک با فریاد گفت:" اوم، شرم آور است. من باید غذای شما را برایتان تمام کنم."

لک لک منقار بلندش را در گلدان فرو کرد و تمام سوپ را خورد.

لک لک فریاد زد: «هرچه عوض دارد، گله ندارد!»

روباه دست از پا درازتر به خانه برگشت.

Enjoyed this story?
Find out more here