دیگ فرنی جادویی
A free resource from
KidsOut - the fun and happiness charity
This story is available in:
This story is available in:

دختر غریبی با مادرش در یک شهر زنده گی می کرد. آنها گشنه بودند اما چیزی برای خوردن نداشتند.
دختر گفت: من به جستجوی سمارق و توت به جنگل می روم.
او در آنجا با پیرزنی سر خورد که گفت:" این دیگ را بگیر. وقتی به دیگ بگویی: " دیگ بپز!" آن وقت این برای شما فرنی مزه دار می پزد. وقتی بگویی: "دیگ متوقف شو!" سپس پختن آن متوقف می شود.
دختر گفت: «متشکرم، خیلی تشکر» و با تحفه به خانه رفت.
در خانه دختر گفت: "دیگ بپز!"
فرنی شیرین و خوش طعم بود و در نهایت مادر و دختر کاملا سیر شدند.
دختر گفت: "دیگ متوقف شو!" و دیگ دیگر فرنی نمی داد.
یک روز دختر به ملاقات دوستانش رفت. کمی بعد تر، مادرش احساس گشنگی کرد، بنابراین او گفت: "دیگ بپز!"
مادر فرنی را خورد، اما وقتی به اندازه کافی خورد، کلمه صحیح برای متوقف کردن دیگ را فراموش کرده بود.
دیگ پخت… و پخت… و پخت! آشپزخانه خیلی زود پر از فرنی شد! خانه بسیار زود پر از فرنی شد! سرک و خانه همسایه ها پر از فرنی شد!
بالاخره دختر دوباره به خانه آمد.
دختر فریاد زد: "دیگ متوقف شو!"
دیگ دیگر فرنی نپخت، اما مردم مجبور بودند مقدار زیادی فرنی بخورند تا بتوانند به داخل خانه هایشان بروند!
Enjoyed this story?