KidsOut World Stories

قابلمه فرنی جادویی Mary Smith    
Previous page
Next page

قابلمه فرنی جادویی

A free resource from

Begin reading

This story is available in:

 

 

 

 

 

 

 

 قابلمه فرنی جادویی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختر فقیری با مادرش در یک شهر زندگی می کرد. آنها گرسنه بودند اما چیزی برای خوردن نداشتند.

دختر گفت: من به جنگل می روم تا به دنبال قارچ و توت بگردم.

 او در آنجا با پیرزنی برخورد کرد که گفت:" این قابلمه را بگیر. وقتی به قابلمه بگویی: " قابلمه بپز!"  آن وقت آن برای شما فرنی خوشمزه می پزد. وقتی بگویی: "قابلمه متوقف شو!"  سپس پختن آن متوقف می شود.

 دختر گفت: "متشکرم، خیلی تشکر" و با هدیه به خانه رفت.

در خانه دختر گفت: "قابلمه بپز!"

فرنی شیرین و خوش طعم بود و در نهایت مادر و دختر کاملا سیر شدند.

دختر گفت: "قابلمه متوقف شو!" و قابلمه دیگر فرنی نمی داد.

 یک روز دختر به ملاقات دوستانش رفت. کمی بعد تر، مادرش احساس گرسنگی کرد، بنابراین او گفت: "قابلمه بپز!"

مادر فرنی را خورد، اما وقتی به اندازه کافی خورد، کلمه صحیح برای متوقف کردن قابلمه را فراموش کرده بود.

قابلمه پخت… و پخت… و پخت! آشپزخانه خیلی زود پر از فرنی شد! خانه خیلی زود پر از فرنی شد! جاده و خانه همسایه ها پر از فرنی شد!

 بالاخره دختر دوباره به خانه آمد.  

دختر فریاد زد: "قابلمه متوقف شو!"

قابلمه دیگر فرنی نپخت، اما مردم مجبور بودند مقدار زیادی فرنی بخورند تا بتوانند به داخل خانه هایشان بروند!

Enjoyed this story?
Find out more here