KidsOut World Stories

قلم موی جادویی    
Previous page
Next page

 

 

 

 

قلم موی جادویی

یک افسانۀ چینی

 

 

 

 

 

*

یکی بود یکی نبود، یه مرد جوانی بود به نام ما لیَنگ.  او فقیر ولی مهربان بود و نقاشی کردن را دوست داشت، بطوری که همه جا نقاشی میکرد.  یک شب، خواب دید که یه مرد سالخورده ای بهش یه قلم موی جادویی داد و از او خواست تا برای کمک به فقرا از این قلم مو استفاده کند.  وقتی از خواب بیدار شد، قلم موی جادویی روی میزش بود.

از آن روز به بعد، هر وقت فقرا احتیاج به کمک داشتند، از قلم مو استفاده میکرد.  وقتی میدید مردم در دشت و کشتزارها آب نداشتند، او رودخانه ای را می کشید و این رودخانه زنده شد.
مردم میتوانستند آب را از رودخانه بیاورند و محصول خود را در دشت و کشتزارها آب بدهند.  وقتی می دید کشاورزان سخت میکوشند تا برای خانواده های خود غذا فراهم کنند، غذاهای بیشتری میکشید تا آنها بخورند. 
طولی نکشید تعداد زیادی از مردم متوجه قلم موی جادویی شدند و از ما لیَنگ قدردانی میکردند.

اما در این دهکده، مرد ثروتمندی زندگی میکرد که خیلی بخیل بود و او تصمیم گرفت قلم مو را از این جوان بدزدد، تا با استفاده از آن ثروتمندتر گردد.  او خدمتکاران خود را به منزل ما لیَنگ فرستاد تا قلم موی جادویی را بدزدند.

وقتی قلم مو به دستش رسید، خیلی خوشحال بود و دوستانش را دعوت کرد تا به منزلش بیایند، تا بتونه دارایی جدیدش را به اونا نشون بده. 
او نقاشی های بسیاری کشید اما هیچکدام زنده نشدند.  خیلی عصبانی شد که قلم مو برای او کار نمی کند پس ما لیَنگ را به خانه اش فراخواند. 

او به مرد جوان گفت، "اگر تو نقاشی هایی بکِشی و انها را زنده کنی، تو را آزاد میکنم".

ما لیَنگ نمیخواست به چنین مرد بدجنسی کمک کند، اما یه فکری به سرش زد.

او به مرد بدجنس گفت، "دلت میخواد چی برایت بکِشم؟

مرد ثروتمند گفت، "دلم یه کوه طلایی میخواد.  که برم اونجا و طلا جمع کنم."

اما مرد جوان اول یک دریا کشید.

مرد ثروتمند عصبانی شده و گفت، "چرا دریا کشیدی؟  من دلم یه کوه طلایی میخواد.  زودباش بکش!"

بعد این مرد جوان یک کوه طلایی کشید که فاصلۀ زیادی از دریا داشت.

مرد ثروتمند گفت، "زود یک کشتی بزرگ بکش. من میخوام برم اونجا و طلا جمع کنم."

مرد جوان درحالیکه لبخندی بر لب داشت، یک کشتی بزرگ کشید.  مرد ثروتمند پرید توی کشتی و شروع به حرکت کرد تا طلا پیدا کند، ولی وقتی کشتی به وسط دریا رسید، ما لیَنگ یک موج بزرگی کشید که این کشتی را در هم شکست و این مرد ثروتمند را دیگر هیچوقت در آن دهکده ندیدند

بعد از این، مرد جوان با خانواده اش در نهایت خوشی زندگی میکرد و با استفاده از قلم موی جادویی به فقرا کمک میکرد، همانطور که اون پیرمرد از او تقاضا کرده بود و قلم موی جادویی معروف و محبوب همگان شده بود. .

Enjoyed this story?
Find out more here